 |
|
|
Dariche
Tuesday, July 22, 2003
کابوس...
سه ساعت از نیمه شب گذشته است. صدای ناله اش مرا از خواب می پراند. درد سیاتیک دوباره امانش را بریده.این درد را تجربه نکرده ام اما ، زجر کشیدنش را که می بینم قلبم کنده می شود.نگاهم پرپر می زند تا کی درد آرام می گیرد.دیگر کسی که عذاب می کشد مادرم نیست، پاره ای از وجودم است.دستش را می گیرم شاید گوشه ای از دردی را که می کشد من به دوش بکشم. پیشانی خیس از عرق دردش را می بوسم تا شاید تسکینی باشد برای گوشه ای از این شکنجه موذی که به ناگاه سر می رسد و به راحتی از بین نمی رود.نمی دانم شاید هم می خواهم قوتی دهم به دلم که دیگر به اختیار نیست.فکر می کنم حاضرم از تمام رویاها ،شادیها و لحظات زندگیم چشم بپوشم تا دیگر آزار نبیند. اشکی که ناگهان در چشمانم می جوشد از هیبت فکر پلیدی است که بی اختیار در ذهنم خانه کرده ، فکر اینکه اگر یک روز نباشد...
حالا ساعتی از وقتی که دوباره به خواب رفته می گذرد ،اما من هنوز نتوانسته ام کابوس دردناکی را که لحظه ای در ذهنم جان گرفت از خود برانم...
* * * *
خبر تکان دهنده بود! زهرا کاظمی خبرنگار کانادایی ایرانی الاصل در زندان جان باخته است.
شاید اولین بار است که می شنویم خبرنگاری در زندان در گذشته. اما اولین بار نیست از فجایعی که در زندانهای ایران می گذرد با خبر می شویم.اولین باری نیست که از دادی که در دادستانی ، ستانده می شود به داد می آییم .اولین باری نیست که چهره قاضی مرتضوی دیروز و دادستان مرتضوی امروز به شکل قضات دادگاههای تفتیش عقاید قرون وسطی در ذهنمان جان می گیرد. اولین باری نیست که درد این بیدادها را در خود می ریزیم و چیزی به زبان نمی آوریم. اولین بار نیت که چشمهای لبریز از نفرتمان را بر صفحه تلویزیون می دوزیم و بر بانیان حادثه نفرین می فرستیم ؛ بی یقین به اعمال مجازاتی که بدون شک 0مستحق آن هستند. اولین بار نیست که صدا در گلویمان می شکند و فریاد را در خود خفه می کنیم.
* * * *
عکس استفان هاشمی که روی سایتهای خبری آمده ،روبرویم است. چیزی در نگاهش آزارم می دهد. حسی آشنا! حسی که بارها و بارها آرزو کرده ام هیچگاه تجربه اش نکنم .غم از دست دادن "عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی " .با عکسی از مادر در دست و یادی در سینه و حسرتی جانسوز که چرا او را برای خود ، فقط برای خود حفظ نکرد.با خودم می گویم اگر من بود ، اگر امروز این عکس... فریادی بی اراده از عمق جانم بر می خیزد.نمی خواهم که من باشم.نمی خواهم روزی بر آنچه از دستم رفت نظاره گر باشم که اگر باشم و نباشد، که اگر باشم و ببینم به ناجوانمردی، تمام آنچه زندگیم را رنگ و نور می بخشید از من گرفته اند تاب نمی آورم. که خشمم را در برابر چنین بی دادسرایی با تمام وجود فریاد می کنم , که حتی به قیمت سوختن می سوزانم و به بهای ویران شدن ویران می کنم.
کاش کسانی که چنین مغرور و بی خیال می شکنند و نابود می کنند ،قلبی در سینه داشتند تا می دانستند آنانی که بهترینهایشان را از دست داده اند ،دیگر هر چه از دست بدهند برایشان بی بهاست. کاش می دانستند ،آن روز که همه آنان که عکسی در دست دارند ،یکپارچه فریاد شوند، دیگر جان پناهی برای گریز از این آتش یافت نمی شود.کاش می دانستند...
* * * *
نگاهش می کنم .آرام به خواب رفته است. رخوتی وجودم را در خود می گیرد.پنجه های خواب بر من چنگ می اندازد ،اما زنگها همچنان در گوشم طنین اندازند. آیا کابوس گذشته است....؟
Sepinoud // 2:01 PM
_______________________________________
Thursday, May 29, 2003
سوگند…
مدتي است ننوشته ام. من كه دايم از اميد مي گفتم ،چندي است ياس در قلبم خانه كرده است. گويي نيرويي قوي بازم مي دارد از نوشتن و درد دل كردن ،نه كه دردي نداشته باشم ،نه! كه اين سرزمين ما را به درد مي پرورد. خسته ام از در باد فرياد زدن. از اينكه چشمهايمان را بسته و به خواب رفته ايم. از اينكه مي بينم درمان را در سكوت مي دانيم.دلم مي گيرد از بي تفاوتي آدمهاي دور و برم. امروز هم كه مي نويسم نه به خاطر اين است كه تغييري مي بينم ، به اين دليل مي نويسم كه بغض ديگر مجال نفس كشيدنم نمي دهد. به اين دليل مي نويسم شايد صفحه هاي كاغذ تسكيني باشند براي غم تحقيري كه مرا از درون مي فرسايد. نمي دانم شايد براي اينكه فريادرسي بيايم ، شايد براي اينكه به ستوه آمده ام از شنيدن و دم نزدن و يكديگر را بر حذر داشتن از آنچه درونمان را به آتش كشيده. مي نويسم چون نمي خواهم در سكوتم بميرم. مي نويسم چون نمي خواهم مانند هزاران تني باشم كه هر روز سر خم مي كنند تا آنجا كه پشتشان زير بار اين همه بي عدالتي دو تا مي شود و كمرشان مي شكند. مي نويسم تا اعتراض كنم ،اعتراض كنم به تمام آنهايي كه هواي نفس كشيدنم را از من گرفته اند تا بگويم من كه به جرم زن بودن محكومم مي كنيد هنوز ايستاده ام. تا بگويم با تمام توانم ،غرورم و اراده ام ايستاده ام تا نگذارم لگدمال جهل ، خودبيني و كوته انديشيتان شوم. مي نويسم براي همه آنهايي كه فكر مي كنند مي توانند تاوان ضعف و شكستشان را از زنان بگيرند.
به خدا قسم ديوارهايي كه هر روز برايمان مي سازيد ،روزي آواري خواهد شد كه به هلاكتتان مي اندازد.
به آنكه انسانها را شايسته سجده فرشتگان آفريد سوگند! به ازاي تمامي آن رنگهايي كه از زندگيمان مي گيريد ،انديشه هايمان را رنگ خون خواهيم زد و به ازاي هر سدي كه در راهمان مي سازيد خنجري از نيام مي كشيم.
مي نويسم تا هشدارتان دهم !تمام آناني كه به پشت پرده ها تبعيد مي كنيد روزي نه چندان دور بر خواهند خواست و فريادي را كه سالهاست در سينه دارند بلند خواهند كرد و آن روز محشري خواهد بود كه بي گمان در محضر آنان كه رنجشان داديد مجالي براي پاسخگويي نخواهيد داشت و من چه بي صبرانه آن روز را انتظار مي كشم.
Sepinoud // 11:42 PM
_______________________________________
Thursday, April 10, 2003
بازي از نو!
پايان نمايش! پرده فرو افتاده است و تماشاگران گروهي مي گريند بر آنچه تا عمق جانشان نفوذ كرده و دسته اي نيز مجذوب هيبت نمايش در سكوتي مرگبار فرو رفته اند. ديگر برايشان آنچه در پس پرده سنگين مي گذرد اهميتي ندارد. مهم اين است: نمايش پايان يافته! و بسياريشان به اين اميد سالن را ترك مي گويند كه روزي نه چندان دور نشسته بر صندليها باز شاهد اجراي نمايشي جديد باشند. برايشان چه اهميتي دارد كه اين بار كدام بازيگران بر صحنه ظاهر مي شوند .كافي است آنچه مي بينند ارضا كننده نهفته ترين احساساتشان كه جايي جز روي سن مجال حضور نمي يابد ، باشد. بليط رايگان است ،تنها بهايش به موقع سوت كشيدن و كف زدن است.
و چه خوب جامعه بشري سوت مي كشد در پايين آمدن مجسمه خودكامه اي كه مردم را ابزاري جز براي حفظ قدرت نمي دانست. اينكه اين روزها صدام حسين كجا شب را به روز مي رساند ديگر اهميتي ندارد ، دوران او به پايان رسيده و امروز مجسمه تازه اي بر پا مي شود . مجسمه اي كه تا مدتها مردم بر او دخيل خواهند بست شايد حاجاتشان را روا دارد.
اما آنچه امروز ما را به عنوان تماشاگران جنبي اين صحنه پر هياهو جذب مي كند ، نه پايين آمدن تنديس كه نگاه كارگردان به مجسمه هاي مملكت ماست و گويي در نگاهش آنها نقش خود را به درستي ايفا نمي كنند.
شايد بسياريمان تا اينجا با او هم عقيده باشيم كه هنر پيشگان نقش خود را از ياد برده اند. اما اختلاف از جايي آغاز مي شود كه كارگردان به صحنه مي آيد. گروهيمان در مقدمش گل خواهيم كاشت و تعدادي نيز افسرده و در خود شكسته از گوشه اي شاهد سپردن ابتكار عمل به كسي خواهيم شد كه به باورمان او را حقي در اين ميانه نيست.
ديروز وقتي اخبار تلويزيون را نگاه مي كردم ، دولتمرداني را مي ديدم كه صدا بر لبهايشان خشكيده و آنچه مي گويند تكرار دوباره و دوباره خوابهاي نادرستشان است. شيطنتي موذي سر تا پايم را در بر گرفت كه روزي من نيز شاهد پايين آمدن تنديسشان باشم. لرزش شوق كم كم مرا در خود گرفت ، اما در آخرين لحظه به فرداي روز جشن انديشيدم. به روزي كه ايرانم به كشوري در شمار اقمار آمريكا تبديل خواهد شد. به نگاه جهانياني انديشيدم كه ديگر روي سخنشان در مورد آنچه در كشور مي گذرد نه با ما كه با كاخ سفيد نشينان خواهد بود. به فردايي كه بايد جوابگوي تاريخمان باشيم و چيزي جز سر خم كردن برايش به يادگار نخواهيم گذاشت. به گذشته اي كه جانها داده شد تا ايران مستقل باشد .به دكتر فاطمي هايي كه تا واپسين لحظه حياتشان ’’ زنده باد آزادي !’’ را فرياد مي كردند و شرمگين مي شوم از انديشه اي كه لحظه اي در ذهنم خانه كرده بود.
اينكه فردا چه مي شود را هيچ كداممان نمي دانيم ،آنچه مي دانيم حالي است كه در اختيار داريم. اكنوني كه در اراده ماست و لحظه اي كه آينده را رقم خواهد زد.
ديري نمي پايد كه بازي از سر گرفته مي شود و باشد حتي اگر اين ما باشيم كه بر صحنه مي رويم نقش ضعيف شكست خوردگان سرسپرده را ايفا نكنيم و نقش آناني را بر عهده گيريم كه مي ايستند و حتي اگر ويران شدند ، نگاه پر غرورشان از زير آوارها سر برخواهد آورد.
Sepinoud // 3:49 PM
_______________________________________
Tuesday, April 08, 2003
اميد خانه تكاني...
به شوخي مي ماند تمام آنچه اين روزهايمان را پر كرده است. تمام آنچه مي بينيم و تمام آنچه در پس ديده هايمان نهان است. به شوخي مي ماند جنگي كه مي رود تا دامان ما را نيز در خود بگيرد و ما خيره به شعله هاي آتش و مسحور زيبايي فريبنده اش ، سوزندگي آن را از ياد برده ايم .به شوخي مي ماند اخبار هر روزه صدا و سيمايي كه آوازي جز براي ملتش مي سرايد.
راستي ما را چه مي شود كه مي نگريم و بي اعتنا گذر مي كنيم. چرا فريادهايمان در خود فرو مرده است؟ چيست كه وامي داردمان تا رو برگردانيم از ديدن حقيقت تلخي كه همسفر تك تك لحظه هاي ماست؟ ديدن حقيقت زندگي در كشوري كه خوابهاي تمامي پايه هاي حكومتي اش راهي جدا از تصورات ما را مي پيمايد. ديدن اين حقيقت كه حكومتي ايراني ،به سبك خلفاي اموي و عباسي عجم بودن را تحقير مي كند.
زياد دور نرويم ، امروز در تمام بخشهاي خبري سيما كه به بهانه جنگ شمارش از حد افزون است ، خبر مرگ خبرنگار الجزيره در صدر اخبار قرار گرفته بود. راستي چه كسي بر مرگ كاوه گلستان عكاس ايراني كه در عراق جان باخت گريسته است؟
تصوير مادري كه در بيابانهاي عراق ، پسرش را مي جست لحظه اي از خاطرم بيرون نرفته ، چه ، در تمام لحظاتي كه تلويزيون ملي ايران ،اين گزارش را به منظور اثبات جنايات آمريكا پخش مي كرد خيالم پر كشيده و نشسته بود كنج خانه هايي كه در هر كدامشان چشمان مادري به در خشك شده تا فرزند دانشجويش كه روزي بي خبر از صفحه زندگي نا پديد شد ، از در داخل شود و زندگي جريان عادي خود را از سر گيرد. با خودم فكر مي كنم چرا هيچگاه گزارشي از دل دردمند خانواده هاي دانشجويان زنداني 18 تير 1378 بر صفحه تلويزيونمان نمي بينيم؟
جايزه آزادي بيان مدتي پيش سهم شبكه تلويزيوني الجزيره شد ، اما گويا همه از ياد بردند كه در گوشه اي از همان مراسم لوح سپاسي هم نصيب هاشم آقاجري كه اين روزها تمامي اهالي مطبوعات و آزاد انديشان ايراني به مناسبت رهايي يك هفته اي اش از زندان در مسيرش گلها مي كارند ، شده است.
به خدا سوگند شرمم مي آيد وقتي در چشمان نا اميد جواناني مي نگرم كه اميد به آمريكايي دوخته اند كه تمام جهان در تقبيحش يك صدا فرياد مي زنند. صدا در گلويم مي خشكد وقتي مي خواهم از ماندن و جنگيدن بگويم. گويي قفل بر لبانم مي زنند وقتي از اصلاحات سخن مي رانم. چه بگويم به آنهايي كه درد كشيده و مي كشند و حتي تصوير گوشه اي از دردهايشان هم مجال بودن نمي يابد؟ چگونه اميدشان دهم وقتي چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است؟ وقتي دولتمردان از رفراندوم در عراق مي گويند اما ايرانشان را از آن بر حذر مي دارند؟ وقتي انديشمندان ،آزاديخواهان و اصلاح طلبان فلسطين ، عراق و ساير كشورها را تجليل مي كنند و انديشه هايمان را به بند مي كشند؟ چه مي ماند براي گفتن وقتي غبار ياس بر خانه هاي دلمان پاشيده اند؟ چه مي ماند جز اميد خانه تكاني
كه بهار را مهمان نگاههايمان كند؟ بهاري كه در آن چشمي خشكيده به در و دلي لبريز حسرت و اندوه نداشته باشيم. بهاري كه در آن عشق را از پستوي خانه به در آوريم.
به اميد آن روز…
Sepinoud // 7:30 PM
_______________________________________
Monday, March 24, 2003
غول چراغ جادو
در 13 آبان 1358 وقتی کارمندان سفارت آمریکا جوانان دانشجو را می دیدند که به سختی خود را از دیوارها بالا می کشند تا آخرین لکه تاریک از خاطره 26 ساله شان رابزدایند ،باور نمی کردند اینها همان مردمی هستند که در 28 مرداد 1332 در مقابل فشار اقتصادی که کشورهای صنعتی به ایران وارد آورده بودند زانو زدند تا مردی چون مصدق برای همیشه به کنج تبعیدگاه احمد آباد فرستاده شود و دکتر فاطمی لبریز از شور و نشاط جوانی تن به تیغ بیداد جلادان بسپارد .آن روز آمریکاییان نمی دانستند آنچه این جوانان را وا میدارد تا چنان از خود بیخود فریاد کنند درد تحقیری است که سالها با خود به همراه دارند.نمی دانستند مردمی که 26 سال پیش از مقابل تانکهای آمریکایی زاهدی بی اعتنا گذشتند و به بهانه دمی آسودن مصدق و تمام رویاهای استقلال و آزادی ایران را با هم به خاک سپردند ،روزی دوباره برای بازپس گرفتن هویت از دست رفته به پا خواهند خواست.
امروز گویی بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز ما در همان جایی ایستاده ایم که در 28 مرداد ایرانیان تجربه اش کردند.در معرض انتخاب بین ماندن و تحمل و صبر برای به بار نشستن ثمره استقامتشان و گذشتن و تسلیم شدن و عنان اختیار به غیر سپردن تا به جای ما تصمیم بگیرند و عمل کنند.و شگفت آنکه اینبار نیز آمریکا بر در ایستاده تا تاریخی را بازسازی کند که هنوز که هنوز است غرور ملت ایران زخم خورده آن است و دردا که این روزها هر جا می رویم زمزمه یاس و تزلزل و خود باختگی را می شنویم.اگر صادق باشیم کم نیستند آنانی که خسته از دویدن و نرسیدن ،چشم به دستهای غولی دوخته اند که از چراغ جادوی صندوقهای دستکاری شده واپسین انتخابات آمریکا به در آمده و ادعای بنای دنیای نو را دارد.دنیایی که قرار است بر ویرانه های کشتارهای وحشیانه این غول پی ریزی شود.غولی که با وعده های قشنگ آزادی برای همه به میدان آمده تا حق تمامی مردم دنیا را از غولهای کوچکی که بر آنان حکم می رانند بگیرد.دیروز افغانستان ،امروز عراق و فردا... بعید نیست فردا این ما باشیم که به دعوت جورج بوش به پیشواز دنیای دمکرات آمریکا برویم.دنیایی که در آن بهای به دست آوردن صورتک دمکراسی از دست دادن هویت و غرور ملتی است که تا امروزعلیرغم تمام نابسامانیها ،سربلند پایداری در مرزهای کشورش است. ملتی که روزی تصمیم گرفته بود تا مرداد 32 را هیچگاه از یاد نبرد و به هیچ قیمتی برای نجات تن به ذلت حکومت دیگران نسپارد.ملتی که حالا دلزده از تمام تاریخ قهرمانیهایش می خواهد زندگی کردن را تنها به زنده بودن محدود کند.
لحظه ای به بهای از دست دادن امیدمان بیندیشیم ،به بهایی که باید در قبال سر خم کردن بپردازیم.به کودکانمان که درد این تسلیم را سالها بعد فریاد خواهند کرد و کشوری که هیچگاه روی آرامش را نخواهد دید.به روزهایی فکر کنیم که خواهد آمد ،به خیابانهای لبریز از نظامیان آمریکایی-انگلیسی ،به صدای خنده های پیروزمندانه ای که خواب شبهایمان را خواهد آشفت.به حکمرانانی که به زبان دل ما سخن نمی گویند.به سربازانی که در مستی شب فتح بوجود آمدن مستعمره ای چنین زرخیز را در قرن تکنولوژی به یکدیگر تهنیت می گویند.به چشمهای پرسان بچه هایی که دلیل این حضور نامیمون را جستجو می کنند.
سوگند که هیچگاه نمی توانیم بار چنین تاوانی را بر زمین بگذاریم.که این بار ستاندن آنچه به پشیزی از دست می دهیم به آسانی میسر نیست.که اینبار غرور ویران شده را ترمیم کردن ممکن نمی شود،چه آیندگان بر این بازی ساختن و نابود کردن خواهند خندید و چشم امید از تواناییهایمان بر خواهند گرفت و سرانجام حکایت ملتی که به دست خویش شکت خویش را رقم زد ،نقل شبهای سرد زمستان خواهد شد.
باشد آنچه از ما به یادگار می ماند حکایت افتخارهایمان باشد نه روایت شکست و سرسپردنمان.
Sepinoud // 2:43 PM
_______________________________________
Wednesday, March 05, 2003
بار امانت ...
آنروز كه محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ می بست نمی دانست راهی را می گشايد که هنوز که هنوز است بعد از گذر نزديک به يک قرن دولتمردان سعادت را در پيمودن آن می دانند.چه می دانست همانها که به بهانه عدالتخانه و قانون او را از ايران می رانند نه چندان ديرتر آن خواهند کرد که شاه قاجار در روياهايش می پروراند.چه ، وقتی رضاخان قزاق بر مسند قدرت تکيه زد ،در ميان فريادهای مدرس و مصدق نمايندگانی را به مجلس فرستاد تا تامين کننده منافع مقام سلطنت باشند.اگر از ميان پرده کوتاه 1320-1332 بگذريم محمدرضا شاه هم وقتی صندوق می ساخت تا به دلخواه اراده ملی را شکل دهد بی اختيار شاه ضعيف قاجار را سرمشق قرار داده بود. وافسوس و صد افسوس که هر کجای تاريخ ایران را می کاويم جز دولتمردانی که فرمان می دهند و توده هايی که تنها فرمانبری می دانند چيزی نمی يابيم.گويی سرنوشت محتوم ملت ايران است که از دور به سرچشمه بنگرند وهر از گاهی برای از ياد بردن عطش مفرطشان آب را زير لب زمزمه کنند.
ديروز هم برگی ديگر از اتفاق هر روزه تاريخمان ورق خورد.انتخابات شوراها نه آن بود که بسياريمان چشم داشتيم.شهر فراموش شده بيهوده می کوشيد به کمک پوسترها و عکسهای تبليغاتی غبار بی اعتنايی را از چهره بزدايد.مردم همان بودند که سالها ديده بوديم .شايد تنها اينبار با دقت بيشتری می نگريستيم و چه دردی داشت حاصل ديدنمان.می خواستيم فرياد شويم ، می خواستيم داد بزنيم وبگوييم " ببينيد چه می کنيد با آنچه در کف داريد!" می خواستيم بشکنيم ونشنويم ناله شکستن باورهايمان را.باور به اينکه مظلوميم نه ظالم.باور به اينکه اگر هر چه می سازيم ويران می شود، اگر روياهايمان در ذهنمان گم می شود ،اگر رنگ خوابهايمان سالهاست پريده،این گناه ما نيست ،گناه آنانی است که نور را از ما دريغ می کنند. می خواستيم نبينيم که اين خود ماييم که رو از آفتاب می گردانيم. می خواستيم ندانيم به دست خودمان بهترينهايمان فدای روزمرگی ای شده که اراده هايمان را سست می کند. می خواستيم نفهميم که اگر محمد علی شاه توانست حاصل تلاش آزاديخواهان را در لحظه ای به توپ ببندد ،گناه از مردمی بود که به اولين عتاب به کنج خانه هايشان خزيدند. می خواستيم از ياد ببريم ،دستي که 28 مرداد را آفريد از آستين ضعف ، ترس و ياس ما بيرون آمده بود.
اما حتی اگر ما از ياد ببريم،حافظه بی خطای تاريخ ذره ای از اشتباهاتمان را به ما وانمی گذاردو فراموش نمی کند که اشتباه می کنيم و بی پشيمانی از آنچه کرده ايم بار دیگر راه نادرست را برمی گزينيم. و بی شک تاريخ ،نقشی را که در نهم اسفند 1381 آفريديم از ياد نخواهد برد و بی گمان روزی شهادت خواهد داد به غفلت مردمی که به بهانه بازی کودکانه قهر و آشتی ،سرنوشت خود را فدای ناشکيبايی و سطحی نگری کردند.مردمی که زحمت انديشيدن را از خود گرفتند تا ديگران به دلخواه برايشان بيانديشند و تصميم بگيرند.مردمی که می خواهند سهمشان از زندگی تنها خوردن و خوابيدن و هوس راندن باشد و حتی به قيمت از دست دادن غرورشان گوشه ای از بار امانت را به دوش نمی کشند.باری که خدا به واسطه منتی که بر آسمان با تمام عظمتش داريم بر دوشمان نهاد تا ثابت کنيم که همان نيروی تفکر کافی است تا سخت ترينها را سهل کند.نيرويی که دير زمانی است فرصتی برای بودن نمی يابد.
بر اين باورم که بايد گذشته را به باد سپرد ،جز آن قسمتی که راه فردا را در بر دارد.با تمام هزينه هايی که غفلتمان در اين واپسين انتخابات در پی داشته و دارد ،می تواند برايمان فردايی را بسازد که در آن از چرخه يکنواخت سر سپردن و دم نزدن به درآييم وآينده ای را بسازيم که در آن هيچکدام شرمسار لحظه هايمان نباشيم.
Sepinoud // 8:56 AM
_______________________________________
Wednesday, February 12, 2003
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
…
من آن روز را انتظار مي كشم
حتي اگر
آن روز
نباشم…
پر بيراه نيست اگر بگويم براي بيشتر ما اين روزها ،روزهاي درد است. چه براي آناني كه 25سال پيش شادمانه فرياد مي كردند و چه براي آناني كه چون من هنوز زندگي را سلام نداده بودند. آنچنان كه شاملو گفت درد ،درد مشترك است. درد از كف دادن آنچه در خيالها به بار نشسته بود ،درد خشكيدن جوانه اي كه با رويشش زمستان را به بازي گرفت. درد شكستن آرمانهايي كه به خاطرشان چه بسيار دردها كه بر جانها نشست.
اين روزها كه خيابانهايمان ميزبان نور و رنگ و زيبايي است، اين روزها كه بر صفحه جعبه هاي جادويمان زندگي و موسيقي جاري است، اين روزها كه بايد به روايتي قلبهايمان سرشار از عشق و شادي باشد، كمتر نگاهي را مي يابيم كه با حسرت به آسمان ننگرد. راستي چه مي گذرد در پس اين نگاهها؟ چه گلايه اي است كه به خداي آسمان مي گويند؟ چه بغضي است كه گلويشان را مي فشارد؟ چرا هر بار كه تصوير سالهاي دور را مي بينند ،پوزخندي مهمان لبهايشان مي شود؟
ساده انگارانه است اگر بپذيريم همه اينها به بهانه روزهايي است كه گذشت. به بهانه حكومتي كه سرنگون شد و شاهي كه تاج نهاد و گريخت.
نه !بي شك مردمي كه چشم به آينده دارند ،عزادار خاطرات نه چندان دلچسب گذشته نخواهند بود.
سخت نيست درك آنچه مي خواهيم و نمي خواهند. ما هوايي سالم و تازه براي نفس كشيدن مي خواهيم. ما فرصتي براي فرياد كردن و زميني براي به اختيار زيستن مي خواهيم. دنيايي مي خواهيم كه بر آتشفشان بنا نشده باشد. مي خواهيم سرنوشت را تحت سلطه بگيريم و بسازيم آنچه را تا امروز ديگران به ويران كردنش كمر همت بسته بودند. مي خواهيم آزادي را از لاي كتابهاي كهنه لغت به در آوريم و جلايي تازه بخشيم. مي خواهيم حق بودنمان را بر تمام آناني كه دنيا را جز ماتمكده نمي پسندند ثابت كنيم و به احترام خواستنمان بايد كه به پاخيزيم. بايد كه چشم از كاش ها و چه مي شد ها فروبنديم و با آنچه داريم راهي به سوي آرزوهايمان بگشاييم.
دوستي مي گفت ،حالا كه مي خواهيم و نمي خواهند ؛حالا كه فرياد مي كنيم و نمي شنوند؛ حالا كه مي پرسيم و پاسخ نمي گويند چه بهتر كه دستي ديگر ،نيرويي ديگر ،كشور و اراده اي ديگر حق مان را باز ستاند. آن لحظه چيزي نگفتم جز زمزمه اي گنگ كه پي ريختن بنا به همت ديگري ،ساختن خانه بر باد است. چيزي نگفتم چون بغض راه گلويم را بسته بود. چون خيالم پر كشيده بود به سوي انسانهايي كه درد مي كشيدند و مي كشند تا ايران آزاد بماند. انسانهايي كه گرچه حافظه ضعيفمان ديگر جز خاطره اي تار از آنها به ياد ندارد اما هستند و در سكوت خود ،در ميان ديوارهاي تنهايي شان شكوه مي برند به همان خداي آسمان كه اين روزها باز چشم به او دوخته ايم. انسانهايي كه اگر ما فراموششان كرديم هنوز دل از ما و كشورشان نبريده اند و صدايشان امروز بار ديگر در گوشمان طنين انداز مي شود كه “ هيچ توقعي از ايرانيان نداريم جز اينكه بدانند به هيچ وجه حق ندارند نا اميد شوند.“ و به خدا قسم كه حق نداريم از زير بار مسئوليت دردهايمان شانه خالي كنيم و حق نداريم پشت كنيم به چشمهاي محصوري كه به اميد اميد ما زنده اند. حق نداريم كه فراموش كنيم انسانيم و اختيار اولين هديه خدا به انسان.
به اين اميد كه انسان بودنمان را پاس بداريم و اختيارمان را به هيچ نفروشيم.
Sepinoud // 11:10 AM
_______________________________________
|
|
 |
|
The world is so empty if one thinks only of mountains, rivers and cities; but to know someone here and there who thinks and feels with us and though distant is close to us in spirit, makes the earth an inhabited garden for us.
Favorite Links:
▪Behnoud-E-Digar
▪Gooya News
▪ Ayeneh
* Send email
Archives:
|
|
|